تبليغاتX
سیمرغ آریایی
دوشنبه نهم آذر 1388


با عرض ادب و احترام به همه دوستان عزیز

به خاطر مشکلی که برای یکی از چشمانم بوجود آمده بود

به کل از فعالیت چشمی معاف بودم .خدارو شکر خطر رفع شد

اما باز هم حدود دو ماه برایم طول درمان داده شده است.

از آنجایی که دلم برای شما دوستان عزیزم و تارنگارم تنگ شده

تصمیم گرفته ام با کمک عزیزانم طبق روال قبلی مطالب رو

بنویسم، اما از دیدار شما در تارنگارتان معذورم. نظرات خوب

شما همیشه باعث دلگرمی من می باشد. امیدوارم هر چه

زودتر این مدت هم طی بشه، تا بتونم از مطالب

مفید شما دوستان استفاده کنم

                      

                                     مارال


نوشته شده توسط در 22:9 با موضوع: | لینک ثابت

یکشنبه هشتم آذر 1388

در این راهروهای کاخ مادی کوروش روح رهنمای خود فروشی

را حاضر می دید که در طرف راست او با او همراهی می کند و او

را آهسته اگاه می سازد که از پیش و پس خطر متوجه او است.

گوشت تنش می لرزید و فروشی به او دستوز می داد هر چه

زودتر به طویله برود و همراه امبا به فردوس پارساگرد شتابد.

ولی او پشت سر خواجه نفس گرفته ، رفت و فکر کرد که تنها

تدبیر او می تواند در این کمین گاه دشمنان او را حفظ کند.

خواجه او را از در پشت به موزاری برد.در انتهای آنجا پرچینی

دیده می شد که دری سنگی داشت و بر فراز آن یک حجاری

ازدهاک را در حالی که شیری را با نیزه می زد نشان می داد.

کوروش در ابتدا به معنی این نقش پی نبرد. خواجه به اطراف

خود نگاهی کرد و به در دیوار تیربند رسید. در بسته بود ولی او

میله ای را از سوراخ شبکه ی باریکی برکشید و در را باز کرد و

داخل شدند و گفت: در اینجا کسی سراغ تو نخواهد آمد. بعد به

دیوار خاکستری کاخ پشت باغ، که بر فراز آن یک مهتابی

دیده می شد ،و با سایبانی چادر مانند پوشیده بود. اشاره کرد

و آهسته گفت: "آنجا اتاق های ماندانه است که با اسلحه ی تیز

حراست می شود دستور او این است که هنگامی که ستاره

کاملا بدرخشند به سراغ او بروی. اگر جرات پیوستن به ماندانه

را داشته باشی نجات خواهی یافت." کوروش تا پا به داخل

پرچین نهاد خواجه ی ملکه در را بست و میله را به جای خود

استوار نمود و به هخامنشی و آثار خوشوقتی در چشمان

سیاه او نگاهی انداخت و در موزار ناپدید گشت. کوروش اول

آثار سُم چهار پاران بر خاک دید. سپس در داخل نرده

پرچین ها به بوته و گیاه وحشی بر خورد و خواست در بوته های

عر عر پنهان گردد. یک جفت بز کوهی بدر جستند و فرار کردند

و یک گورخر پرید و پشت سر آنها رفت. کوروش که در کوهستان

به رسم حیوانات معلوف بود فهمید که آنجا شکار گاه است

و ازدهاک قرار داده بود حیوانات بدام افتاده را داخل کاخ خود

شکار کند. کوروش تازه در پناه بوته های عر عر دراز کشیده بود

که شیری تناور پیدا شد که به سوی در نزدیک می شد و از زیر

آن دم می کشید. با اینکه کوروش سلاحی در کمر نداشت با

این حال از نزدیک شدن شیر به در، باکی به خود راه نداد. البته

اگر شیر مورد آزاری واقع می شد به او حمله می کرد ولی

این شاه حیوانات چنانکه مردم شهر او را بدین نام می خوانند

بیشتر متوجه نجات خود بود تا آدمی که مانند او به دام

افتاده بود. بالاخره شیر برگشت و سر به سوی تارمی دراز

کشید و کوروش نیز دراز کشیده ، به انتظار فرو رفتن آفتاب

پشت قله های برف پوش گردید. چون پاسبانان در باغ بیرونی

پدیدار شدند و با نیزه ها بر دوش دو به دو روانه گشتند توقفی

نمودند و به شکار گاه نگاهی انداختند و کوروش صدای

خنده ی آنان را شنید. ناگهان فکری به سر کوروش زد که این

مادها جایگاه او را می دانند و در این صورت ناچار خواجه به

آنان خبر داده و حتما درباریان از این خوشمزه گی خوشحال

خواهند شد. در عین حال اگر او بخواهد از میان پاسگاه ها

که مراقب او بودند ولو در تاریکی بدر رود، بس دشوار

خواهد بود. در عین این خیالات از مرگ ولکا غمگین بود و

می اندیشید که به جای تعقیب خدمتکار خود که در حال

مرگ بود کاش شمشیر خود را در نیام نگه می داشت و به

جنگ قاتلان او نمی پرداخت و عمل بی فکری انجام نمی داد.

ولی اکنون که با آرامش مطالعه می کرد دریافت که خواجه

ظاهرا خیر خواه او بوده که برای او برگشتن به کاخ را محال

ساخته. و در باب اینکه ماندانه چگونه زنی ممکن است باشد

یا اینکه چرا یکباره اظهار لطف به او می کرد تعجبی نمی نمود

زیرا کمترین خبری در خصوص یک بانوی شاهی بابل نداشت

بلکه بیشتر نقشه ی فرار از میان پاسبانان باغ را می کشید و

بهترین راه که به نظرش رسید این بود که آنان را به چیز دیگری

متوجه سازد. چون آخرین لمعه ی غروب ناپدید گشت و

دسته های ستارگان طلوع نمود کوروش منتظر شد تا دو تن

از نگهبانان برای نگاه کردن به در نزدیک شدن آنگاه کوروش هم

به سوی در نزدیک شد و میله ی قفسه در را بر کشید و زود به

کنار رفت. شیر از دریچه به در جست و بنای غرش به پاسبانان

گذاشت و انان رو به فرار نهادند. از سرو صدایی که برخاست

معلوم شد شیر اینور و آنور می دوید تا راهی پیدا کند. کوروش

قدم زنان به سوی دیوار باغ رو کرد و چون تند رفتن در جای

ناشناس خطر داشت، با دست سنگ های درشت و کج و پیچ

نهاده شده را لمس می کرد و می چسبید، و در شکاف ها

جای پا پیدا می کرد و به سوی بالا می رفت. در زیر، مشعل ها

شعله می زدند ، و آنان پی صید شیر افتادند. و بالای سر او

سیمای زنان در نور مهتاب پیدا شد. آنان نقاب نداشتند و از این

حیث کوروش دانست که برده اند. به بالا آمد و چون او را دیدند

فرار کردند. کوروش به سرعت پشت سر آنان رفت که راه را

گم نکند. دخترکان تند به داخل پرده های آویزان رفتند. ناگهان

نور سفید اتاقی که از شعله ی چراغ ها و انعکاس آن به پرده

سفید ابریشمی بوجود آمده بود چشمان او را خیره نمود و آن

نور روی زنی می افتاد که با تنی راست و بی حرکت بالای

تخت مرمر سفید نشسته و پاهای خود را روی مجسمه ی

مرمری دو شیر نهاده بود. در اولین نگاه وی مانند مجسمه ی

یک الهه جلوه می کرد. چشمان او زیر تاق های ابروان ممکن

بود عقیقی باشد ولی زنده بود و کنیزکان دور سر او دور

می زدند. بدون اینکه او را تماس کنند. از بیرون نعره ی

خشمناک شیر به گوش می رسید و کوروش فهمید که زخمی

شده و عنقریب کشته می شود. چشمان بانو درشت شد و

به صدای آهسته گفت: تن خدمتگذار مرا با آهن سوراخ

می کنند که زیانی به آدمی نرساند. سپس با دیده

خشمناک رو به کوروش نهاد

                                ادامه دارد . . .

نوشته شده توسط مارال در 23:44 با موضوع: زندگانی پادشاهان | لینک ثابت |

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

ازدهاک از فراز تخت بلند مرمر سفید خود بر این مجمع پر غوغا ریاست

می کرد و صورت رنگ پریده ی او میان تاج آبی زرین و ریش مجعد نوک

دارش نمودار می شد و میان جمعی نگهبانایستاده ی مادی که آرایش

و درجه های مختلف داشتند بر سریر خود می نشست. کوروش او را

با حیرت نظاره می کرد و یکباره حاجبی زیر آرنج او زد و آهسته گفت:

به زنان امپراطوری نگاه نکن. یک تالار پشت سر ازدهاک واقع بود و

جلو آن پرده ای از عاج سوراخ دار کشیده شده بودند که ظاهرا زنان از

پشت آن مجلس مهمانی را می پاییدند ولی کوروش آنان را نمی دید.

شاعری در پایگاه تخت فریاد خود را فوق نعره های مجلس قرار داد.

از آن جا تا تاج پردار لرزان کمبوجیه را دید دادی زد تا همه ساکت

گردند و برخاست و تعارف کرد و گفت: اینک عموزاذه ی من پادشاه

انشان  و اینک فرزند او! و از این که تعارف او با همین اظهار پایان یافت

کوروش متعجب شد، سپس حاجب برای آنان راه باز کرد و آنان را به

میز کوچکی در جوار شاعر و پایین تخت ازدهاک بر اطراف سر بر نشاند

و کوروش را به نیمکتی در فاصله ی پنج طول نیزه از سریر راهنمایی

کرد. با اشاره عصای خود او را میان یک سر عشیره ی آموری (1) که

بوی شتر می داد و یک کلدانی که ریشی حلقه دار مصنوعی و

گردن بند طلایی طلسم بند داشت برنشاند. در این بین صدای

خستگی ناپذیر شاعر از نو آغاز نمود و از این قبیل خطاب نمود. در

مقابل سربازان فاتح مادی خون در کوچه های نینوا به مچ پای

اسب ها رسید. شش هزار و چند صد تن در برابر چشم فرمانفرمای

ما به یوغ اسیری در آمدند. کی می توانست شماره ارابه های با زر

 آراسته و استرها و دام و خرها را تعیین کند؟ صدای ناله در

گوش های پادشاه ماد که حکمران ممالک زیاد است مانند موسیقی

نای می آمد.این خطاب های شاعر در میان سرو صدای مهمانی

مستغرق شد و این نغمه غارت نینوا به نظر کوروش شبیه بود به

محتویات لوحه ی فیروزی که از طرف فرمانفرمای نینوا یعنیآشو بنی

بعل بر ویرانه های شوشان نصب شده بود. کوروش به مناسبت

رفتار خلاف ادب که با پدرش به عمل آمده بود خشمگین بود ولی با

هم سفره های جدید خود از راه ملایمت صحبت کرد و در میان صحبت

گفت: آیا این مجسمه ی سنگی زن هم جزو غنایمی است که از

آشوریان گرفته شد؟ روبروی ازدهاک سنگی مسطح ارغوانی رنگ بر

دیوار نصب شده بود که تصویر زن خلعت پوش تاجداری را در حالی که

روی شیر غرانی بر نشسته بود ، نشان می داد. بالای سرش ستاره ها

و به دستش نیزه ای دیده می شد. آموری پشمالو با کمال ادب پیش از

آنکه حرف بزند گوشت جویده را از دهن به بیرون تف کرد و گفت: نه!

این زن باید الهه ی نیرومند باشد زیرا سوار شیری شده !ولی کلدانی

حرف او را قطع کرد و گفت : این الهه ایشتار است که هم نیروی

نگهداری را مالک است وهم نیروی ویران ساختن را، وی نگهبان

ملکه ی ماندانه است که این بانوی بزرگوار بابلی را به این جا آورده!

آموری در حالی که انگشتان انگشتری خود را توی سینی انجیر

می کرد گفت که او را روسبی بزرگ بابل می نامند. کلدانی مانند

اسب رم کرده شیهه کشید و گفت: بهتر است بیش از آن که از

ایشتار بدگویی، تامل کنی که زهره ستاره ی او است و خدایان

همه او را دوست دارند و آن گاه که عیلامی ها جسارت به یغما

بردن مجسمه ی او را کردند و مرگ به سراغ آنان رفت. او نام های

گوناگون دارد زیرا در تمام سرزمین ها حاضر است. زنان رازهای او را

نگه می دارند و گویا او آنان را حمایت می کند و ممکن است مردان را

نابود سازد! این را گفت و چشمان سیاه او به طرف کوروش برگشت و

به صدای آهسته به او زمزمه کرد: زود چیزی بخور، ازدهاک دو بار به

طرف تو نگاه کرد. کوروش با هیجانی که داشت میل به میوه ای که

در پیشش روز هم چیده شده بود نداشت. گرچه ولکا با اشتهایی که

خود داشت به گوش او دم می زد.کوروش با شتاب پای مرغی برداشت

و از وری سر به ولکا داد و صدای پادشاه به گوشش رسید که

می گوید: کوروش غذای ما این اندازه بی مزه است یا اینکه از زهر

می ترسی؟ در حالیکه ازدهاک به او می نگریست کوروش خاموش و

ترشرو دیده می شد و کمبوجیه با نگرانی ایستاد. امساک از خوردن

در سفره شاهی خیلی زنندگی داشت زیرا نشان می داد که کوروش

مایل نبود مهمان ازدهاک گردد ولی در آن دقیقه نتوانست خود را به

خوردن وادارد و اگر هم می گفت بیمارم دروغ می شد. در فکر بهانه

پیدا کردن بود که دستی بازوی او را گرفت و توی ظرف ها کرد . این

کار را یکی از نگهبانان انجام داد . در یک نفس کشیدن جای خود را از

پای دیوار ترک کرده و می خواست او را بدین گونه به خوردن وادارد.

کوروش برافروخته و خشمناک بازوی مرد را به دور انداخت. ولکا

بیدرنگ نگهبان را گرفت و به شدت پرت کرد و سپر برنجی او بر سنگ

کوبیده شد. آنگاه دو سرباز از طرف دیوار دویدند و نیزه ی خود را بر

پشت سگایی فرو بردند و او در تشنج شدیدفرو غلطید.کوروش از

نیمکت خود برخاست و شمشیر خود را برکشید و به سپر قاتلین ولکا

کوبیدن گرفت و آن ها افتادند و خونشان جاری شد. عده ای از نگهبانان

مادی هجوم آوردند و از سپرهای خود، سدی دور کوروش کشیدند و راه

را بر او مسدود کردند و به طرف دیوار فشارش دادند. بالاخره کوروش

در اثر خشم خونریزی کرد و امان حریم شاهی را به هم زد.

و به سرعت تمام نیزه هایی را که از طرف خصم بر او بلند شده بود

بکوفت و ازدهاک با سکوت نظاره  می کرد. یکباره صدای زنی در

تالار بلند گشت: من ماندانه هستم ، این پسر من است ،

نیزه ها را پایین بیاورید. این جوان هخامنشی را که فرزند من است

زیان نرسانید! هنوز گوینده ی این سخنان دیده نمی شد و پشت

پرده بود ولی فرمان او را ماننداین که خود ازدهاک فرمان می داد

کار بستند. کوروش هرگز اندیشه ی طالع خود را در دل راه نمی داد

و اعتمادش فقط به شمشیرش بود ؛ آن را فرو گذاشت و به ماد ها

اشاره کرد ولکا را بردارند . ولی تا به او برسند در گذشت.

کوروش نگاهی به او افکند و بی اختیار و کورانه به قصد خروج رو

به راهروهانهاد ولی پشت سر خود صدای پایی شنید و برگشت و

خواجه ای قبا پوش دید که نفس زنان با کفش های سرپاییآمد و به او

چنین گفت: ای کوروش بزرگوار، کار بدی کردیولی قلب ملکه ،

مادر تو ، متوجه تو است و دستور می دهد تا حلول شب و بسته

شدن درها در اینجا پنهان گردید، بیا به محل امنی! این را گفت و رو

به پیش نهاد و به کوروش اشاره کرد پشت سر او برود.

 *******************************

پی نوشت:

آموری Amorite نام سکنه قدیم بومی کنعان و شرق و غرب بحرالمیت

که در تورات از آنها ذکر شده

نوشته شده توسط مارال در 2:13 با موضوع: زندگانی پادشاهان | لینک ثابت |

جمعه سوم مهر 1388

سرود غارت نینوا

همدان شهر پادشاهی که به ملوک دیگر حکومت می کرد،در

شمالی های سردسیر دور دست واقع بود.قلاع آنجه که از سنگ های

جدید خاکستری رنگ ساخته شده بود ، بر فراز کاج های تیره رنگی

دیده می شد که در پایین قله های برفی رشد کرده بود. نام شهر معنی

مجمع عام می داد زیرا ماد ها می گفتند که نخستین نیای نامی آنان

کلیه قبایل مادی را اولین بار در آن جا پای کوه مقدس الوند گرد آورد.

همچنین همدان در نقطه ملتقای کاروان شرقی و غربی و خط سیر میان

دریای گرگان و دروازۀ راه به دشت نینوا واقع می شد. خود مادها ایرانی

یعنی همنژاد پارسیان بودند و هنوز قبایلی نداشتند. مادها و پارس ها هر

دو به یک زبان تکلم می نمودند.ولی در باب امور مختلف نظم آنان یکسان

نبود زیرا ماها سه نسل پیش از پارسی ها سرزمین هایی را فتح کردند.

در صورتی که پارسیان در آن زمان راسا جایی را نگرفتند ولو شوشان نیمه

ویران باشد. مادها از زمان هوخشتره(1)فیروزمند گشتند . این پادشاه

جنگاور نخستین سپاه منظم را روی نظام آشوری ها به وجود آورد. مگر

اینکه سوار نظام پارسی را هم به آن افزود .بنابراین مادها هوخشتره را

بانی امپراطوری خود می دانستند با اینکه هنوز فکر صحیحی راجع به

امپراطوری نداشتند.فتح آشور آسان ولی اقتباس طرز کشورداری آشور

دشوار بود.ازدهاک نیزه انداز فرزند رشید هوخشتره دستور داد لوحۀ

سیمی بسازند و بر آن کارهای سه تن ازنیاکان نامی او را نقره کرده بودند

این لوحه را در تالار مهمانی به مهمانان نشان می دادند.ازدهاک تاریخ

خاندان خود را حفظ بود و نقل می کرد ولی به خاطرش نمی رسید که

پدرش هوخشتره تمام عمر خود را بر کمر اسب گذراند. در صورتی که او

اوقات خود را سر سفره های مهمانی و در حرمسرای زنان صرف می کرد

که در آنجا شاهزادگانی از دربارهای مختلف میزیستند که از آن جمله

ماندانه دختر بخت النصر معروف بود.با این شرایط عقیدۀ ازدهاک این بود

که شکوه شاهی او با آن بخت النصر برابر است و صلح بین دو کشور

مستند به احترام متقابل و موازنۀ قوا است. مادها یک نیروی جنگی

شکست ناپذیر و از آن سوی کلدانی ها مستحکمات رخنه نابردارداشتند.

واقع امر این است که ازدهاک تازه به مقام اصالت رسیده بود و در برابر

آشور یک غبطۀ باطنی داشت. این است که از تملق خوشش می آمد تا

جبران غبطه کند. در اینحال بخت النصر دیوانه وار به ساختمان سنگرهای

معابر و سد ها اشتغال ورزید. بازرگانان جهانگرد عبری که گاو آهن های

تخم افشان را به گوبارو فروخته بود در برابر پاهای پای افزارپوش ازدهاک

زانو زد و پارچۀ ارغوان شاهی خود را به سهولت در کاخ همدان نقد کرد.

اشراف ماد هرگز چانه نمی زدند زیرا بازرگانی بلد نبودند ولی اگر

خشمگین می شدند ممکن بود کالای بازرگانی را توقیف و خودش را

طعمۀ سگان قرار دهدن. عبری در وصف وضع راه ها بنابر مصلحت شهر

نازیبا و خشن هخامنشی را مانند باغ بهشت تعریف نمود و چون در

زبان ها دست داشت باغ ایرانی را که  آب در آن  زیر سایۀ درختان جاری

می شد  با کلمۀ ایرانی فردوس (که او را پارادایز تلفظ می کرد) نامید.

بالطبع پیش آمد نمود بازرگانان عبری که شرح مسافرت خود را به بابل

می دادند ، نقل کردند که یهوه باغی به سوی مشرق آفریده است که

فردوس آدم است. و این موضوع جزو اقوال انبیای آنان گشت. ولی آن

عمل البته بعد ار تحولات بزرگ یعنی بعد از مرگ زمین تحقق پیدا نمود.

به حساب تقویم بعدی عیسویان کمبوجیه و کوروش به سال 563 میلادی

به سوی همدان رهسپار شدند. این تاریخ یک سال پیش از مرگ

بخت النصر و دو سال پیش از آزاد شدن جهویه کیم(2) شاه عبری ها بود.

گرچه این آزادی اسارت یهود را پایان نداد . درۀ پارساگرد به طور

بی سابقه ای دلکش بود و چون کمبوجیه و کوروش به گردنه که دروازۀ

شمال محسوب می شد، رسیدند کوروش اسب خود را برگرداند و

نگاهی به چمنزار بهاری منقش با گل های لاله افکند و گفت: عزیمت از

این دره مانند رنج زخمی دردناک است. کمبوجیه چون این را شنید گفت:

پسرم اگر اینطور حس می کنی ، پس چرا آنجا را ترک می گویی. این روح

نگهبان تو است که حرف می زند. وانگهی قانون هم تو را منع می کند که

همراه من از مرز بیرون شوی، حالا یادم آمد که دیشب به خواب دیدم دم

زهر آگین اژدهایی، تو را تماس کرد و به تو در این مسافرت صدمه زد. بدین

گونه کمبوجیه هر وقت در امور تطیر می نمود از خواب های خود نقل

می کرد. کوروش خیلی مایل بود برگردد ولی تسلیم تطیر نمی گشت.

پس خنده ای زد و گفت: منهم به خواب دیدم آنگاه که اسب خود را به

سوی همدان لگام کردم ، جمعی پیش من کرنش نمودند. کمبوجیه گفت:

تا تو چنین روزی را ببینی از تنت آتش زبانه خواهد کشید. بهتر است به

صدای روح نگهبان خودت گوش دهی. بالاخره یکی از سه دیو که تو را در

سایۀ خود گرفته زندگی را پایان خواهد بخشید. کوروش با تذکر درۀ خود

یکباره گفت: کدام سه؟ کمبوجیه برای توقیف اندیشۀ او شانه اش را

فشار داد و گفت: آن سه ، خشم است ، زن ناشناس و تهور کورانه !

کوروش پاسخی نگفت و پدرش عاقلانه چنین گفت: آخرین این سه

بدترین آنهاست. یک جنگاور خردمند پیش از جنگ اول ابزار خود و دشمن

را می سنجد و آدم دیوانه فورا دم مرگ می رود. در اینموقع کوروش اسب

خود را به پیش حرکت داد و واقعا شر در طالع او در کار بود. در مراتع

اسب های نیسیا توقفی کردند، دو اسب نر سفید و بیست راس مادیان

به عنوان ارمغان با ازدهاک با خود برداشتند ولی مامورین تشخیص مالیات

مادی که با مستوفیان در انتظار آنها بودند آن اسب های برگزیده را گرفتند،

بخصوص که در این موقع ، موقع بچه گذاری گذشته بود. کوروش مشاهده

کرد که آن چند اسب که با خود آوردند فقط جزیی از تعدادی بود که مادها

از پارسیان می خواستند.ولی مشاهدۀ ناگوار دیگری در کاخ همدان برای

او پیش آمد که هم او و هم پدرش در آنجا میان ازدحام انان که فشار

می آوردند که شاه را ببینند گم شده بود و برای او رنج آور بود که ببیند

که پدرش با اضطراب و شتاب تاج پردار مخصوص مراسم را بر سر و شنل

سفید پاکیزۀ خود را زیر ریش پریشان خود چنگول می زد. کوروش اقدامی

به تغییر موزه های نوک دار و کلاه منگوله دار خود نکرد. حتی ملازم

سگایی خود و ولکا بازوان خود را با بازوبند های زرین تزیین کرده بود تا

غنایمی را که پیش از حرکت به دربار ازدهاک بدست آورده بود ، عرضه

بدارد. موقع ورود آنان نگهبانان با کلاه خود برنجی و اسلحۀ درخشان از

فلس های ماهی نیزه های متصالب خود را عقب نکشیدند تا اینکه حاجب

دربار با عصایی شیر سر با شتاب برای خیر مقدم هخامنشیان دویدند ، با

اینهمه نیزه ها را عقب نکشیدند ، تا اینکه ولکا را واداشتند کمان و ترکش

خود را بردارد و او با اکراه عمل نمودتا بتواند پشت سر کروروش به مهمانی

برود. تالار بزرگ مانند جایگاه شگان شکاری در موقع غذا دادن پر از سر و

صدا بود. مهمان ها ایستاده یا روی نیمکت ها افتاده، در حال خوردن

گوشت یا مکیدن شیرینی به همدیگر به زبان های عجیب و غریب داد

می زدند. دود غذا و بخور در برابر قباهای ارغوانی که زیر زینت های

سیمین  و جواهر می درخشیدند، پرده ای بوجود آورده بود.

*********************************************** 

پی نوشت:

 Uvaakhshatra (1  به معنی دوست خوب (خوبشهر) می آید.

و نام پادشاه ماد

(2 Jahoiakim (بخت النصر 562 -605 ق.م.)

                                               ادامه دارد . . .

نوشته شده توسط مارال در 19:56 با موضوع: زندگانی پادشاهان | لینک ثابت |

جمعه بیستم شهریور 1388

بچه های دروازه - شهر مرگ

 

شبانگاه سران به دور کوروش گرد آمدند تا در باب مناسب ترین محل

اردوگاه مذاکره کنند . موقع روز که سوار بودند شوشانی در ید قدرت آنان

بودند ولی شبانگاه که می خوابیدند ممکن بود با کارد عیلامی ها کشته

شوند . کوروش دستور داد چادر ها را در پیرامن دروازه ی قلعه نصب کنند

که در آن صورت اگر از بیرون مورد حمله قرار گرفتند به داخل قلعه پناه برند

و اگر از قصر معروض  هجوم شدند بتوانند سوار اسب های خود گردند و به

راه افتند و مهتران را دستور داد سگ های نگهبان را به اطراف بگمارند.

آنگاه با کمال ملایمت به گوبارو گفت چون جنگاوران زیادند روا نیست در

اطاق های کاخ ازدحام کنند. گوبارو از الطاف شاهانه ی هخامنشی

سپاسگزاری کرد و خدمتکاران را فرمان داد غذاها را که با عجله تهیه

شده  و عبارت از کباب بره با ادویه و شیرین پلو بود بیاورند و می دانست

که پارسیان هرگز عادت به شراب خواری ندارند. بعد از غذا در یک

فاصله ی مطلوبی وی همراه با سرشناسان خود به خدمت کوروش

رسید تا علت آمدن او را سوال کند.به نظر کوروش عیلامی ها مقاصد

خود را زیر پرده ی تعارفات پنهان می دارند و چون به نطق های سیاسی

آشنا نبود فکر خود را صادقانه فاش کرد و کارهای آنان را در آباد کردن

 عیلام که به قول او بالاخره قسمتی از انشان است ستوده و پیشنهاد

کرد عیلام تحت الحمایه ی کمبوجیه در آید و در مقابل سالانه باجی

بپردازد. عیلامی بیشتر از ریاست ، قانون شناسی بلد بودند. گوبارو از

کوروش خواهش نمود برای او سالانه عده ای اسب به نیسیا بفرستد و

کوروش گفت به موجب قانون پارسیان از دادن اسب نیسیا به دیگران

ممنوعند. گوبارو خنده ای زد و گفت: با این همه هر بهار کمبوجیه خودش

اسب های نر و مادیانی به دربار ماد می برد و این در واقع باجی است.

کوروش پاسخ داد: پدر تاجدار من در انشان مستقل است و هدایای اسب

سفید فقط نشانه ی دوستی نسبت به ازدهاک(1) نیزه دار است.

کوروش اینطور حس می کرد که ظاهرا گوبارو می خواست اشاره کند به

این که عیلامی ها باج را به مادی ها باید بپردازند نه به پارسی ها .

ولی در جواب گفت : ما هم نشانه دوستی خود را به پیشگاه محترم 

هخامنشیان پیروزمند تقدیم خواهیم داشت. آنگاه سنگ سیاهی از جیب

کمربند خود بدر آورد و آنچه بر آن به خط میخی نوشته بود برخواند. من

بخت النصر کلدانی هستم . دادگستری من تا آن جاهایی که خورشید

میتابد ، می رسد.اینک می گویم بیچارگان و ستمدیدگان از من دادرسی

خواهند! و گفت این سرزمین احیا شدۀ من تحت حمایت بخت النصر

حکمدار بابل بزرگ بود. بالاخره کوروش دریافت که دیگر مطلبی نیست.

البته می توانست روز بعد با اسواران خود اموال ساکن شوشانیان را یغما

کند ولی التماس آهسته دختر را به یاد آورد. و قرار داد با آنان با مروت

رفتار کند. یکباره با قلبی روشن خنده ای زدو گفت: بسیار خوب آقای

گوبارو با هم دوست بشویم، فقط محض نشانه دوستی یکی از این

گاو آهن های تخم افشان خود را به من واگذار.گوبارو برای نخستین بار

به شگفتی اندر شدو گفت:سوگند به آفتاب شوشینک قول یک

هخامنشی از یک قانون نقش بر سنگ استوارتر است.

من تعهد تو را شنیدم ای کوروش!

بامداد دیگر موقعی که سواران پارسیان اشیای خود را به عرابه ها جمع

می کردند، گوبارو گاو آهنی با چند کیسه برنج و ادویه مهیا داشت.

گفت: برنج و ادویه مختصر یادگاری است برای کمبوجیه. سپس کوروش

را از کسانش جداگانه سر پل راهنمایی کرد که نعره آب صدای آنان را

خاموش می کرد. مدتی حکمران شوشان گویی با آب های جاری راز و

نیاز می کرد و خطوط صورت بر کشیده اش نرم شده بود. پس با صدای

ملایمی که کوروش آن را به زحمت می توانست بشنود چنین گفت:

کوروش من نه مانند آن مرد عبری پیامبرم و نه مانند کلدانیان

ستاره شناسم. روح من در گرو عیلام است. من با کمال صداقت نزد آن

بانی و نقشه کش بزرگ یعنی بخت النصر خدمت کردم. خدا او را طول

عمر دهد ولی در عین حال هفت دیو بیماری او را گرفتار کند !آنگاه صدای

خود را آهسته تر کردو ادامه داد: هرگاه بشنوی بخت النصر مرده ، سوار

اسب تندی بشو و پیش من آی . آن وقت مطالب مهمی را مورد بحث

 قرار می دهیم! تو با کمال اطمینان می توانی تنها بیایی. این آخرین

جمله را که می گفت با صورت متبسم به اب ها نظاره می کرد. با این

صحبت گوبارو رابطۀ تفاهم با هخامنشی را قویم تر نمود. سواران

پارسی از ترک گرد و گرمای شوشان ممنون شدند زیرا از مگس رانی و

مورچه پرانی درمانده شده بودند کوروش در بازگشت به پارساگرد کلیۀ

آنچه را که واقع شده بود از عذاب مرگ تا آخر حکایت کرد و فقط آخرین

صحبت خصوصی گوبارو را فاش نکرد. در این بین اشک چشمان

کاسندان را پر کرد و گفت: عیلامیان تو را گول زده اند  و باجی به تو

نداده اند. ولی کوروش از بابت گاو آهن ممنون بود ولی می گفت مشکل

بتوان به یک کاسپی یاد داد، کاری را که دو نفر انجام می دهد او یک تنه

انجام می دهد.کوروش که تصور نمود مسافرتش به پایان رسیده ، تصمیم

گرفت تا موسم حصاد دیگر همراه پدر به دربار ماد برود. آرزو داشت

شخصا معنی باجگذاری به ماد را دریابد. در این عزم زحمت تهیه نقشۀ

خاصی هم به خود نداد. وگرنه در صورتی که قبلا فکری می کرد

از خطر مصون می ماند.

*********************************************

پی نوشت: تلفظ یونانی استیاگس*Astyages* و به فارسی ازدهاک

نام آخرین پادشاه مادی و به معنی نیزه دار می باشد

                                                                ادامه دارد. . .

نوشته شده توسط مارال در 13:4 با موضوع: زندگانی پادشاهان | لینک ثابت |

سه شنبه دهم شهریور 1388

بچه های دروازه- شهر مرگ

گوبارو بیدرنگ اظهار نمود در صورتی که مهمانان ترجیح دهند خدمتکاران

غذا را بیرون قلعه می آورند و از آنان پذیرایی می کنند. کوروش پیش خود

اینچنین قرار داد که ممکن است این فرماندۀ زیرکِ شهرِ ویران خطرناک

واقع شود. پس گفت بهتر است شما بدوا کلیۀ قوای مسلح را از قلعه

بیرون آورید تا پارسیان آنجا را بازدید کنند. و افزود که من خیلی مایلم

کارهای شما را ببینم زیرا اخیرا که آمده بودم این جاها مسکن رویاها بود.

گوبارو پیش از آنکه تعظیم به جای آورد و خود رامطیع فرمان میهمان

معظم خود نشان دهد، کمی مکث نمود. ولی بعد گویا به زبان عیلامی

فرمان داد تا قصر را تخلیه کنندو قلعه بانان به سوی ساحل رودخانه روانه

شدند. کوروش جنگاوران خود را با گرمانیان بی آرام مامور حفظ دروازه و

اسب ها نمود و پارسیان دیگر پشت سر او در حال مراقبت این که مبادا

دامی گسترده شده باشد،موضع گرفتند.در تالار مدخل که با کاشی های

آبی پوشیده و هنوز ساروج آن نخشکیده بود با کمال تعجب فواره ای

مشاهده نمودند که آب فشان می کردو در جنب آن دختری بلند قامت که

با پارچۀ کتان شاهی نیمه نقاب انداخته و ابروانش همچو کمان های

سیاه کشیده شده و عطر بر تن نازک خود زده در انتظار ایستاده بود. تا

برابر کوروش کرنش کرد و برخاست و یک سینی شربت و کاسه آب انگور

به او تقدیم نمود. چهره نیمه باز او کوروش را به یاد کاسندان که در پشت

فواره ناهید تبسم می کرد، انداخت و آن را به فال نیک گرفت.

گوبارو اظهار داشت که این دختر من است که زیبایی های بابل را برای

خاطر خواب های خاک اجدادی عیلام که آن جا را هرگز ندیده بود ،

فراموش کرد.معلوم بود که آنان تمولی نداشتند زیرا ستون ها عبارت از

ساقه های معمولی درخت خرما بود که به ساروج استوار شده بود.

کوروش موقع آشامیدن آب انگور و قبل از تعارف آن به سران عشایر

شروع به تعریف چشمۀ جاری و زیبایی شاهزاده خانم نمود و عقیده پیدا

کرد که آنچه گوبارو به او گفته، راست است و تا دختر در گرو آنان است

خطری در کار نیست. گوبارو بیان نمود که موقع خدمت در سپاه

بخت النصر مهندسی آموخته و سر تجدید شوشان را چنین هم توضیح

داد که پس از ویران شدن آن سرزمین به دست آشوریان، بعضی از

بقیه السیف عیلامیان به سوی کوهستان شرقی به حکومت هخامنشی

پناه بردند و عده ای که در آن میان خانواده گوبارو باشد به سوی مغرب به

باروهای محکم بابل گریختند. پس از سقوط نینوا خشم و خصومت

آشوری ها مانند گرد باد در برابر باد از بین رفت. پس گوبارو ماموریت خود

را نزد بخت النصر کنار گذاشت و به موطن خود برگشت و بذل کوشش

نمود تا آن سرزمین را دوباره حاصلخیز گرداند.آن وقت به کوروش خطاب

کرد و گفت اگر در چنین حالی بودید و پارساگرد مجلل شما به ویرانه

مبدل می شد، سوی مدفن نیاکان خود باز نمی گشتید.ولی به نظر

کوروش در پارس ابنیۀ خراب کردنی زیاد نبود و هنوز در کنار رود او(1)

نیاکانی از او مدفون نبودند. با این حال منظور مرد عیلامی را دریافت و

تصدیق کرد. عجب اینکه در این بین دخترک زیبا که نامش آمیتش(2)

بود سکوت را شکست، و به صدای ارام گفت: ای پسر پادشاه بزرگ به

حال ما ترحمی نما، بیچارگی ما را مشاهده کردی!

*******************************************

پی نوشت:

1)  منظور رود کور یا کورو است که به نام کوروش نامیده می شود.

2)  Amytis به تلفظ ایرانی آمیتش

                                                     ادامه دارد . . .

نوشته شده توسط مارال در 3:49 با موضوع: زندگانی پادشاهان | لینک ثابت |

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس